حكيم ابوالقاسم فردوسى

1351

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدان دار اوميد كو را به مهر * سر از نيستى بردى اندر سپهر فرخ زاد بر هم بزد هر دو دست * به دو گفت كاى شاه يزدان پرست ببدگوهران بر بس ايمن مشو * كه اين را يكى داستانست نو كه هر چند بر گوهر افسون كنى * بكوشى كز و رنگ بيرون كنى چو پروردگارش چنان آفريد * تو بر بند يزدان نيابى كليد از يشان نبّرند رنگ و نژاد * ترا جز بزرگى و شاهى مباد به دو گفت شاه اى هژبر ژيان * ازين آزمايش ندارد زيان ببود آن شب و بامداد پگاه * گرانمايگان برگرفتند راه ز بغداد راه خراسان گرفت * همه رنجها بر دل آسان گرفت بزرگان ايران همه پر ز درد * برفتند با شاه آزاد مرد بروبر همى خواندند آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين خروشى بر آمد ز لشكر بزار * ز تيمار و ز رفتن شهريار از يشان هر انكس كه دهقان بدند * وگر خويش و پيوند خاقان بدند خروشان بر شهريار آمدند * همه ديده چون جويبار آمدند كه ما را دل از بوم و آرامگاه * چگونه بود شاد بىروى شاه همه بوم آباد و فرزند و گنج * بمانيم و با تو گزينيم رنج زمانه نخواهيم بىتخت تو * مبادا كه پيچان شود بخت تو همه با تو آييم تا روزگار * چه بازى كند در دم كارزار ز خاقانيان آنك بد چرب‌گوى * به خاك سيه بر نهادند روى كه ما بوم آباد بگذاشتيم * جهان در پناه تو پنداشتيم كنون داغ دل نزد خاقان شويم * ز تازى سوى مرز دهقان شويم شهنشاه مژگان پر از آب كرد * چنين گفت با نامداران به درد كه يك سر بيزدان نيايش كنيد * ستايش و را در فزايش كنيد مگر باز بينم شما را يكى * شود تيزى تازيان اندكى همه پاك پروردگار منيد * همان از پدر يادگار منيد نخواهيم كه آيد شما را گزند * مباشيد با من ببد يارمند ببينيم تا گرد گردان سپهر * ازين سو كنون بر كه گردد به مهر شما ساز گيريد با پاى او * گذر نيست با گردش و راى او و زان پس ببازارگانان چين * چنين گفت كاكنون بايران زمين مباشيد يك چند كز تازيان * بدين سود جستن سر آيد زيان ازو بازگشتند با درد و جوش * ز تيمار با ناله و با خروش فرخ زاد هرمزد لشكر براند * ز ايران جهان ديدگان را بخواند همى رفت با ناله و درد شاه * سپهبد بپيش اندرون با سپاه چو منزل به منزل بيامد برى * بر آسود يك چند با رود و مى ز رى سوى گرگان بيامد چو باد * همى بود يك تا چند ناشاد و شاد ز گرگان بيامد سوى راه بست * پر آژنگ رخسار و دل نادرست